پری کوچک غمگین - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 19:40
منپری کوچک غمگینی رامی شناسم که در اقیانوسی مسکن داردو دلش را در یک نی لبک چوبینمی نوازد آرام، آرامپری کوچک غمگینیکه شب از یک بوسه می میرد و سحرگاهاز یک بوسه به دنیا خواهد آمد... + این پست ثابت است. Adblock test (Why?)
لطفا بیا کمی هم در دنیای من زندگی کنیم - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 19:40
همه ی عمر در رویا زندگی کردم. شاید هم سعی کردم رویاهایم را زندگی کنم.خب در نهایت فرق خاصی هم ندارد. چیزی که مهم است این است که واقعیت ها را پس زدم.نادیده گرفتم.نشانه ها را رد کردم.چیزی در دنیای خودم،در سرم می ساختم و همان را زندگی می کردم. بی آنکه متوجه اش باشم.بی آنکه ارادی باشد. حالا دقیق یادم نمی...
کارگردانی یک اتفاق کهنه - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 19:40
امشب،من صحنه سازی کردم.صحنه سازی از یک تصور قدیمی.صحنه سازی از چیزی که سال ها در پس ذهنم گمان داشتم اتفاق می افتد.از دور رو به لوکیشن مورد نظر نشستم.شخصیت ها را در ذهنم ساختم،حتی با لباس و شرایط تقریبا کامل.دیالوگ ها را مرور کردم. صدا...دوربین...حرکت...! اتفاق افتاد.وقتی در سرت اتفاق بیفتد،شاید انتظ...
در یک غروب زمستان،مشغول خیال پردازی بودم که گره ی انگشتانم از دستهایم باز شد و گم شدم! - تاریخ: 1401/3/16 ساعت: 23:03
من... منِ واقعی، یک جایی در گذشته جا مانده ام.گیر کرده ام. در روزهای ۲۳ سالگی ام. در کنج یک کافه در میرداماد.کنار آدم هایی که هیچ کدامشان را ندارم. در یک غروب اوایل زمستان.  چیزهای زیادی آنجا جا مانده، اما مهم ترینش "من" هستم! انگار که بعد از آن روزها من دیگر هیچ جا نبودم. همان جا پشت میز کنار پنجره...
شترهای لاما - تاریخ: 1401/3/16 ساعت: 23:03
㋡✖مـن...!مـرا که می شنـاسی؟! خـودمم...کسـی شبیه هیچکـس!کمـی لا به لای نوشتـه هایــم بگـردی پیـدایم میکنـی...مهـربان،صبـور،کمـی هم بهـانه گیـر...اگـر نوشته هایـم را بیـابی،من هـم همـان حـوالی ام...!㋡Adblock test (Why?)
فکـری بـرای جشـن سالگـردی به یـاد مانـدنی - تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 16:30
امـروز یکـم شهـریور سـال هـزار و چهارصـد - تهـران :) چند روزی است برای روز موعـود هیجان زده و به همان مقـدار پریشـان بودم. هیـچ ایـده ای بابت سالگـرد دوستـی مان نداشتـم! شایـد چـون هیچـوقت در زندگی ام رابطه هایم به یکسـال نکشیـده بود و هیچـوقت سالگرد دوستی و جشن گرفتنـش را تجـربه نکرده بودم. حتی یک ...
من در دنیایی جدا از دنیای شما هستم! - تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 16:30
مثل آدم های گیج شده ام!! آدم هایی که انگار اصلا روی این کُره نیستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند. گذر زمان از دستم در رفته. مثلا بعد از شرکت می نشینم به پادکست گوش دادن در محوطه ی شهرک. یکدفعه به خودم میایم، میبینم یک ساعتی و اندی گذشته، متوجه نشده ام، چیزی از پادکست هم متوجه نشده ام! یا در حمام ...
فقط خودت میمانی - تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 16:30
همیشه خیالم راحت بود و در تهِ قلبم این ایمان را داشتم که در هر جمعی هر اتفاقی هم بیوفتد، همانطور که من هرگز اجازه ی کوچک ترین حرف زدنی را پشت سرش نمی دهم، و کسی حق ندارد در غیاب او و حضور من پشت سر رفیقم چیزی بگوید، او هم همینطور مثل کوه پشتم است و من هیچ جا تنها نیستم، حتی اگر خودم نباشم! رفیق عزیز...
آبی که ریخت رو نمیشه جمع کرد! - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
قلبی که بشکنه، اعتمادی که خدشه دار شه، خیلی خیلی سخت ترمیم میشه. حتی بعد از ۵ ماه. آثارش روی رابطه و رفتار و روح و قلب طرف مقابل خیلی تاثیر داره. عوضش میکنه، توی هر رفتار منفی کوچیکتون اون ضربه یادش م
یادم هست، یادت نیست! - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
هیچ جا خونه ی آدم نمی شود :) تهش چند وقت یک بار دلت تنگ میشود میگویی بذار برم سری بزنم، نوشته های قدیم را بخوانم. همین که صفحه ی اول را باز می کنی، دیگر کنترلش از عهده ی تو خارج است. دیگر کم کم به عقب
شهریور... - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
احساس ِ عجیبی بود! کاملا کاملا کاملا حرفام از دلم قبل از اینکه حتی فکر کنم چی دارم میگم جاری شدن روی زبونم...! به راحتی. نه مثه وقتایی که دلم میخواد درد دل کنم ولی باز موقع حرف زدن دو دو تا چارتا میک
نشانه ای، تابلویی، جهت یابی، کمکی، چیزی... دوراهی ها سخت شدند!! - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
من آدم دو راهی ها هستم! آدم سخت تصمیم گرفتن! همیشه تا فکر میکنم اوضاع درست شده و آرامش می خواهد رویش را نشان بدهد، یک اتفاقی میفتد و من سر دو راهی خشکم می زند! از وقتی یادم میاید تصمیم گرفتن برایم کار
سپاس خدای را...!! - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
بارز ترین خصوصیت زندگی غیر قابل پیش بینی بودنش است. همین که هیچ وقت نمیدانی چه اتفاقی قرار است بیفتد، چه چیزهایی ممکن است تغییر کند، هفته ی دیگر این موقع، چه چیزهایی در سَر و زندگیت تغییر کرده. اصلا ز
چرا در ِ گنجه بازه؟ چرا دم ِ گربه درازه؟... - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
از برای مردم کار کردن حالم بهم میخورد. از اینکه به راحتی در چند ثانیه و در چند جمله می توانند حالت را خراب کنند و گند بزنند به روز و اعصابت متنفرم. هرچقدر هم که تو قوی باشی و حرفی را به خودت نگیری و ب
نمک! - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
بعد از گذراندن بالا پایین های زندگی تا به اینجا، پر از زخم و دردم. اعتماد و دل شکسته، روح زخم خورده و خسته. درست است که از همین زخم ها جوانه می روید و نور به درون آدم می تابد، اما تو اگر در چنین جایگاهی در زندگی ام هستی، لطفا متوجه باش که می خواهم تسکین دردها باشی. این زخم ها را ترمیم کنی. دل شکسته ...
که آفتاب بیاید، نیامد... - تاریخ: 1399/10/10 ساعت: 14:11
الان سه سال و یک ماه و سه روز است که از آن شب سرد بارانی می گذرد... زمانِ کمی نیست. اما هرگز شبی که ترک شدم را از یاد نمی برم. چون بعد از آن شب هیچ چیز مثل قبل نشد. بعد از آن شب من آدم قبل نشدم. خواستم که باشم، و تلاش کردم اما حالا می بینم که نشده و نمی شود. خب اصلا درستش همین است. بعد از زخمی کاری،...
دایره ی آبی - تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 7:45
کاش یه علامتایی وجود داشت که میشد فهمید یک نفر واقعا دوستت دارد یا نه! در اولویت هایش ردیف چندم هستی. وقتی همه چیز خوب است و برنامه ای نیست و رفیق ها دور و برمان نیستند که همه بلدند وقت بگذارند و کارهای قشنگ بکنند. به حرف هم که خیلی نمی شود اعتماد کرد. همیشه فکر می کنم کاش مثلا دور صورت کسانی که دوس...
نهنگ عنبر ۲ - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 10:22
با اینکه خیلی شرایط امروز را درک می کنم، اما لطفا هیچ وقت دیگر مرا در جایی که می دانی بلد نیستم تنها نگذار و نرو... حتی اگر پدربزرگت حالش بد شده باشد!
گر صبر کنی... - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 4:36
شاید برای تو صبورترین دختری بودم که می توانستم! صبور بودم چون فکر می کردم با صبر می شود شرایط و رابطه مان را بهتر و قشنگ تر کرد. حالا که صبور بودنم نتیجه داد و همان شد که می خواستم، حالا که از علاقه ی تو به خودم و این رابطه تقریبا مطمئن شدم، نمیگذارم بهانه گیری های خودم همه چیز را خراب کند. خودم با ...
آخ مغزم!! - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 4:36
قرار بود امروز یکی از قشنگترین روزهای سال باشد چون جشن تولد نیلوفر بود. اما به عنوان یکی از سخت ترین و پُر تنش ترین روزهای عمرم در خاطرم ثبت شد. اول مامان با غرغرهای عجیب غریب و بحثی که بینمان شد، بعد هم رفتارهای چیپ و مسخره ی خاله و دایی و ... خلاصه هرکس یکجوری اعصابم را به بازی گرفت و الان خسته و ...

برچسب‌های مرتبط

خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو | خواهي نشوي همرنگ رسواي جماعت شو | گر خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو | دلم تنگ شده | دلم تنگ شده برعکس دلت | دلم تنگ شده زدبازی | دلم تنگ شده برات | دلم تنگ شده به انگلیسی | دلم تنگ شده زدبازی دانلود | دلم تنگ شده برای