به تئاتر دعوت شدم. 6 نفر بودیم سه تا از دوستانـش و دختـر عمویـش هم بودنـد. ساعت 6 تالار وحـدت بودم. تئاتـر خیلـی خوبـی بود. ناراحـت کننـده بود که مـردی در تاریـخ انقـدر برای حفـظ سرمـایه های کشـورش،بـرای رفـاه و آسایـش هموطنـانش تـلاش کنـد، و جـواب خدمـاتش را اینجوری بگیـرد.
شـب خوبـی بود، امـا میتوانسـت خیـــلی خیـلی بهتـر از این باشـد.
برچسب: راپورت های شبانه,
نویسنده: رویا مهدوی